دگروال همسرم ، غیر منتظره و هیجانی وارد حویلی شد ، گفت : « زن زود شو لباس های ما را آماده کن ، که به مناسبت تجلیل از جشن استقلال دعوت هستیم » .

من به عجله ، یونیفورم افسری وی را و دامن جاکت رنگ دلخواه خود را اتو کشیدم ، مو ها را تاب زدم و به سر و صورتم آرایشی دادم ، جوراب های ( گوشتی ) خود را با کرتی دامن رنگ کریمی و یک جاکت سرخ به تن کردم و کفش های پاشنه بلندم را به پا ، راستش خیلی جذاب شده بودم ، دگروال نیز یونیفورم تشریفاتی اش را با کفش های براق پوشید ، ستاره های سر شانه اش ، مانند ستاره های آسمان چشمک می زدند ، پارچه ی قرمز رنگ دَور کلاهش ، مثل گل رُز می درخشید ، قد بلند ، چهره گندمی ، چشمان درشت آن ، حتا مرا در آن لحظات وسوسه انگیز کرده بود .

هر دو آماده شدیم و در مقابل آیینه دهلیز کمی دیگر خود را مرتب کردیم ، دگروال نگاهی به من انداخت گفت : تو چه بلایی شده زن ، خوده اسپند کو ، راستش که آن روز خیلی فریبا شده بودم .

از حویلی بیرون شدیم ، در جاده تکسی دیده نمی شد ، تا پیدا شدن تکسی ، قدم زده به چاراهی حاجی یعقوب رسیدیم .

در پیاده رو چاراهی بودیم که ، صدایی همانند بر خورد چکش آهنگر به سِندان ، رشتۀ قصه های گرم مان را از هم گسیخت و دست دگروال به احترام رسم تعظیم عسکری انضباطان ، تا « پِیک » کلاهش بلند شد .

مرا این رسم تعظیم دو انضباط شهری ، که با یک دسپلین خاص و با آراسته گی اجرا گردید ، خیلی خوشم آمد و یک حس غرور آمیزی به من دست داد و به خانم بودن یک افسر نظامی پاسدار مملکت افتخار کردم و چنان از صدای بهم خوردن پا های سربازان لذت بردم که در دامن جاکت خود نمی گنجیدم .

راستش در آن زمان از هفت خوان رستم می گذشتی ، تا به لیاقت رتبه دگروالی می رسیدی ، زیر لب گفتم : خدایا این عظمت و این غرور ملی را از ما نگیری .

سالیانی گذشت ، دگروال آن مرد با وقار و با عزت ، باز نشسته شد و جایش نه در دفتر ، بلکه کنج اتاق و خیره به لباس ها و مدال هایش شده بود ، خانه شخصی نداشتیم ، موتر نداشتیم ، فقط با حقوق ماهانه تقاعدی ، چرخ زنده گی شرافتمندانۀ بخور و نمیر را می چرخانیدیم و از زنده گی خوش خود لذت می بُردیم .

روزی دگروال برای اخذ معاشش از خانه بیرون شد و دیگر بر نگشت ، در آن روز حملۀ انتحاری صورت گرفته بود ، نگرانی من از نا آمدنش بیشتر شد و به جستجو پرداختیم ، بعد چند روز جسد پارچه پارچه اش را در یکی از بیمارستان های شهر پیدا کردیم و مانند صد ها افسر گم نام این وطن ، به خاکش سپردیم .

امروز شنیدم ، حقانی وزیر امور داخله ، محفل پر هزینه ی را به خاطر باز دید از خانواده های « انتحاری » و یا همان « خود مرداری » ترتیب و عملکرد انتحاریون را با تقدیم تحفه ها ستود و از آن تحت عنوان فعالیت های « استشهادی » قدردانی نمود .

آقای حقانی در این نشست گفت : قدر دان « قربانی مجاهدان و شهیدان » انتحاری است و آن ‌ها را « قهرمانان اسلام و وطن »« قهرمانان ملت مومن » یاد کرد و برای هر خانوده ، مبلغ ده هزار افغانی توزیع و وعده یک نمره زمین را نیز داد .

با شنیدن این خبر دلخراش و حساسیت بر انگیز ، چادرم را به سر انداختم ، رفتم بالای حضیرۀ دگروال ؛ گل های روی خاکش رنگ خزانی گرفته بودند و بوی انتقام را می دادند ، بُته های خار نیز خشمگین بودند و دستم را گزیدند ، خموشی فضای حضیره ، رنگ و بوی روز های دگر را نداشت و من غمگنانه ، تا جان داشتم گریستم .

سرم را نزدیک گوش دگروال بردم ، صدا کردم ... دگروال برخیز ، دریشی تشریفاتی ات را اتو کشیده ام ، کفش هایت را واکس زده ام ، نکتایی ات را گره زدم ، که باز چپه بسته نکنی ، برخیز ریشت را بتراش ، که به مناسبت تجلیل از انتحاری که ؛ مرا و هزاران همچو مرا در گلیم غم نشاند و ترا در خاک سیاه کشاند ، اشتراک کنیم .

نسیمی کنار گوشم وزید که می گفت : چشم عزیزم ، دامن جاکت کریمی ات کوتاه است نپوشی ، که مردان امروز ؛ مردان قدیم نیستند ، زود شهوانی می شوند و گناه آن به گردن تو ثبت می گردد .

کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2021/10/28 و ساعت ۵:۱۳ ب.ظ |