شبی رویایی و شاعرانه ی ، کنار رود خانۀ « دوناو » غزل « گل یأس » را با الهام از رایحۀ اندامش به این مطلع :
بوی نارنج ز چاک یخنت می آید
مُشک آهوی خُتن از بدنت می آید.... الخ
فی البداهه سرودم و بدون حلاجی به نشر سپردم ، دیری نگذشته بود ، که زنگ مسنجر توجه ام را به خود جلب کرد .
دیدم دوست عزیزی چنین پیامی فرستاده :
درود به شما جناب استالفی گرامی !
در « بوی نارنج » تان با موارد وزنی برخوردم ، گفتم جسارت کنم که دریغ است اگر این سرودۀ دل اانگیز بازنگری نشود .
با خوش رویی پاسخ دادم : خوشحال میشم ، دست باز دارید .
لحظاتی بعد برایم نوشت :
* « ز » « باز » از وزن بیرون است ؛ از واژۀ « وا » کار می گیریم .
* عطر سنجد ز کنج دهنت می آید . واژه « کنج » سکتگی بار آورده است .
وقتی پخته گی نگارش ، کلام گرانسنگ و ژرفنگرانهٔ وی را در علم اوزان عروض و تقطیع و در چیدمان هجا ها دیدم ، بدون اینکه پیام را تا آخر مرور کنم ، به خود گفتم : ای وای بر من ! که این نازک اندیش از جملۀ دوستان دنیای مجازی من هست ؛ چگونه تا هنوز از آفریده هایش فیضی نبرده ام ، چرا تا امروز به من نا شناخته مانده ، بیدرنگ صفحۀ شان را باز کردم و چکامه های زیبای وی را که در قالب های مختلف سروده بودند ، یکی یکی به خوانش گرفتم و یک سرودۀ شان را قسم نمونه این جا می نگارم :
آه ، در این قارۀ تبعید یادم رفتهای !
در غبار غربت جاوید یادم رفتهای
شب ندارد پنجره ، ای ماه ! پنهان ماندهای
روز هم بی روزنه ، خورشید ! یادم رفتهای
از تخیل خانۀ چشمم حضورت گم شده
شُسته است اشکم ترا از دید ، یادم رفتهای
ای که دایم در زوایای ضمیرم بودهای
در چنین زاویۀ تجرید یادم رفتهای
در هجوم غصه ها پامال گشتی ای خوشی !
در عزای محرمی ای عید ! یادم رفتهای
در فضای سرد سیمانیِ بیبرگ و درخت
ای سپیدار بلند ! ای بید ! یادم رفتهای
غربتم تکرار شد ، بر ماندنم تأکید کرد
در همین تکرار و این تأکید ، یادم رفته ای
آری ...
از « زلمی احساس » می نویسم ، شاعری که درد های تبعید را در غبار غربت آباد ، تحمل می کند و با این غمسروده خویش ، حدیث دلتنگی هایش را با واژه گانی پر مفهوم و احساس اضطراب انگیز { از یادم رفته ای } پیامش را با زبانی ساده و بدون پیچیده گی به خواننده می رساند .
این سرودۀ آهنگین ، مرا به دیار خورشید از یاد رفته ام بُرد و گرمم ساخت ؛ گفتم نکند ، این شاعر ، همان قاسم رزمی ، که دستخط نستعلیق و شباهت کلامی بسیار نزدیک با هم دارند ، باشد .
رفتم قفسه ها را زیر رو کردم و نسخۀ خطی کتاب « مغروق » از سروده های « قاسم رزمی » شاعر ایرانزمین ، که به دستخط خود به من اهدا کرده اند ، پیدا کردم و به سروده های این دو بزرگ مرد ، یا یکی ؟! غور و همسنجی نمودم ، متوجه شدم که با هم مشترکاتی از نگاه لطافت اندیشه ، زبان ، عواطف و تخیل دارند .
نمونه کلام جناب رزمی :
ابروت تیر گونه به قتلم کمان گرفت
شادم کزآن میانه دل ما نشان گرفت
می خواستم شکایت تو با صبا کنم
آمد ز سینه لیک رهش را زبان گرفت
وادی عشق حد و حدودی نمی شناخت
تا آمدی دل از بر خود مرزبان گرفت
لیلی نبود ، لیلی و آوازه اش نبود
مجنون به عشق شهرت او در جهان گرفت
گفتم علاج درد ؟ نگاهی نمود و رفت
یعنی بسوز تا که بدانی چسان گرفت .
خلص کلام اینکه : برای برون رفت ازین سر درگمی ، به هر دو عالیجناب زنگ زدم ، اما ؛ مفتخر به شنیدن صدا و پاسخ شان نشدم .
غزلی که باعث این همه درد سر تان شد .
« گُل یأس »
بوی نارنج ، ز چاک یخنت می آید
مُشک آهوی خُتن از بدنت می آید
هر چه پنهان بکنی رایحه ی اندامت
نکهت از وا شدن پیرهنت می آید
وقت افطار بیا غُنچهٔ لب را بگشا
عطر سنجد به مشام از دهنت می آید
گل یأسی و به گلدان دلم سر زده ای
مست گردد غزلم ، تا سخنت می آید
در مکن بسته به رویم رهٔ دیگر دارم
باز کن پنجره را ، نیم تنت می آید
دل گرفتن ز تو یک امر محالست مرا
تا که این نافه ز بوی چمنت می آید
کریمی استالفی
