روزی که چشم به دنیا گُشودم ، مرا با پارچه ی به نام « قنداق » محکم بستند ، نفسم را در سینه حبس و از حرکات آزاد دست و پایم جلوگیری کردند . بیدرنگ ملای مسجد را خواستند ، تا در گوشم آذان دهد .
ملا بانگ « الله اکبر » را در گوش هایم دمید ، حسی در من دست داد که : هشدار گونه گفت : من در آمدن و رفتنت نقشی ندارم ، اما ؛ از آمدنت پشیمانت می کنم .
راستش آن صدای نا شناخته ، حقیقت را گفته بود ، از آن روز تا حالا شصت هشت سال گذشت .
زاد روزم شاید آغازین جنگ اسرائیل و فلسطینی ها بوده باشد ، با تأسف که تا کنون گوش هایم فقط نفیر گلوله های جنگ را می شنود و هیچ گاه پیروان موسی و محمد پیامبر نه حقیقت را گفتند و نه با هم صلح کردند .
شعله های آشتی ناپذیری آمریکا و شوروی ، هر گز خاموش نشد ، آن ها جز دروغ و تولید سلاح های آدمکشی ، خدمت دیگری به نوع بشر انجام ندادند ، سلاح های مخرب شان را با ریختن ملیون ها لیتر خون انسان های مظلوم در کشور های جهان سوم قسم نیابتی به آزمایش گرفتند .
آن ها به نام نژاد ، زبان و دین ، انسان ها را به جان هم انداختند و از منابع کشور های مظلوم استفاده بردند ، سرزمین های وسیع را کوچک و برخی را وسیع ساختند .
انسان پسندانه آن بود که با از بین رفتن پیمان « ورشو » پیمان « ناتو » نیز منحل می شد ، تا مردم جهان بدون رقابت های خصمانه قلدران ، نفس راحتی می کشیدند ، اما با درد و دریغ فراوان که این امپراطور های کاذب ، تا جایی به خاطر اهداف اقتصادی خود پیش رفتند که : ولادیمیر «پ» را علیه ولادیمیر «ز» به جنگ انداختند و باعث ویرانی و آواره گی ملیون ها انسان شدند .
این چه نوع انسانیت ، دموکراسی ، حقوق بشر است که ، در قرق بیست و یکم ، که عصر تمدن بشری نام گرفته ، شامل حال انسان های مظلوم می شود و چگونه مردم دنیا به سیاستمداران زر و زور باور و اعتماد کنند .
از آمدنم درین دنیای سپنجی واقعن پشیمانم کرد .
پ . ن : دو قطعه عکس یادگاری یکی در جوانی ، پارک شفچنکی خارکیف و دیگری در پیری ، خرشاتیک شهر کیف که فعلن زیر بمباردمان قرار دارند .
کریمی استالفی


