هندویی را مسلمان ساختند ، نامش را عبدالله گذاشتن و وعده نکاح خانم پاکیزه ی به وی دادند ، چندی نگذشت که آلت وی التهابی و آزار دهنده شد و حتا تنبان کشید و با دامن دراز ستر عورت کرد .

روزی با اعصاب خیلی نا آرام ، در کنار مسجد به فکر فرو رفته بود ، آنکه او را کلمه شهادتین آموخته بود بر وی ظاهر شد ، صدا زد های عبدالله چطور هستی ؟

عبدالله که از آن ناحیه درد می کشید ، با چشمان از حدقه برآمده و عصبانی گفت : برو گمشو !! " هم دین مره گرفتید و هم غین مره " .

روزگاری نچندان دور ، که حکمتیار خواب پادشاهی می دید ، از صبح صادق تا شام غریبان پیکر زخمی کابل و اهالی مظلوم آنرا به راکت می بست و از شنیدن نامش مو بر اندام راست می شد .

اما ؛ روزی که وی از روی درمانده گی تسلیم شد ، از هیبت پادشاهی که خبری نیست ، بیچاره در حصر خانگی مثل مار دم بریده به خود می پیچد و دیوانه وار ، جفنگ گویی می کند ، گاهی بر اصل می تازد و گاهی بر فرع ، کسی نمانده که از زخم زبانش در امان باشد .

اخیرن با یک همرازی گفته : هم دینم رفت و هم دنیایم . یعنی همان گپ عبدالله .

پ . ن : از تمام رسانه های دیداری ، شنیداری و نوشتاری خواهشمندیم ، تا او را ّبگذارید در آتش حسودی و حسرت بسوزد ، زیرا سخنان پراگنده و متعصبانۀ یک دیوانه جز بوی فصل مذاهب و اقوام چیز دیگری بوده نمی تواند .

کریمی استالفی

تصویر ممکن است موارد زیر را شامل شود: ‏‏‏یک یا چند نفر‏ و ‏ریش‏‏‏

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/10/6 و ساعت ۱۰:۷ ب.ظ |

سرا پا کوچه بوی درد دارد

خدا بر ما نگاهی سرد دارد

درینجا مو کَند تهمینه شبها

مگر این خانه آیا مرد دارد ؟

کریمی استالفی

تصویر ممکن است موارد زیر را شامل شود: ‏‏‏یک یا چند نفر‏ و ‏فضای باز‏‏‏

 

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/9/23 و ساعت ۹:۰ ب.ظ |

من تخصص و تجربه داستان نویسی را ندارم ، اما ؛ گهگاهی داستان های کوتاه و نیمه بلند ، که از ویژه گی های هنرمندانۀ داستان نویس برخوردار باشد ، مرا با خود تا پایان داستان می کشاند .

{ اصغر نگونبخت } داستان کوتاه ، اثر نویسندۀ پُرتلاش ، جناب جلال الدین آرین و { انتحاری } داستان نیمه بلند ، نگارش فهیم کوهدامنی ، فعال مدنی را حتمن شما عزیزان خوانده باشید ، این دو داستان کوتاه و نیمه بلند ، که نزدیکی های مشابه با هم دارند ، دستم را گرفت و مرا تا نقطه نا معلومی ترغیب به رفتن کرد و معما گونه ذهنم را به خود مشغول ساخت .

آری ... یکی از بارز ترین هنر داستان نویسی نیز همین است که : خواننده را هیجانی بسازد و در ذهنش حدس و گمانهایی ایجاد کند ؛ چه درست باشد و یا نا درست .

از آنجاییکه داستان نویسی کوتاه ، هنر یک نویسندۀ چیره دست است و نویسنده تمام خصوصیات یک داستان بلند را در یک قالب فشرده ، با ژرفنگری خلق وحتا عنصر زمان را نیز کوتاه می کند ، کاریست بس مشکل ؛ زیرا نویسنده ، همه شاخ و برگ های اضافی و توصیف های بیمورد را بنابر نبود وقت کافی خواننده می بُرد و بدون مقدمه چینی مستقیمن وارد هدف می شود و تصویر های گوناگون را در اطراف یک تصویر می چرخاند .

در داستان اصغر نگونبخت ، نویسنده به گذشته های بال می زند ، گذشته هاییکه آتش استبداد هر نهال سبزی را می سوخت و شخصیت محوری داستان ، اصغر ، خاطره هایش را سوگوارانه از قتل مرموز نرگس ، در محل دنجی که ملاقات شان اتفاق می افتید ، جسد وی را می یابد و خموشی اش را با دلی پر خون که دست فامیلش درین جنایت دخیل بوده باز گو می کند .

در داستان انتحاری عصر ما ، نویسنده از استبداد گروه تروریستی طالبان که با دروغ ، ترفند و تبلیغ { سکس } با حوران بهشتی ، نو نهالان ما را می فریبند و برای اهداف نا میمون و جنایتکارانه شان برای کشتار انسانها گسیل می دارند پرده بر می دارد ، نویسنده با تصویر سازی زمانها و مکانها و شخصیت های مستعار ، داستان را به نحوی که خواننده خود را در آن احساس می کند به نمایش می گذارد .

درین دو داستان خواننده درگیر ذهن خود می شود که : چرا استبداد ، چرا قتل ، چرا دروغ در لباس مذهب و این فجایع تا کجا ادامه خواهد یافت و چگونه خاتمه خواهد پذیرفت .

هر دو داستان برای من خیلی جالب و در خور اهمیت بود ، من برای این دو نویسندۀ موفقیتهای مزیدی را آرزومندم .

کریمی استالفی

۱۳۲شما، Ghousuddin Mir، Jalaledin Arian و ۱۲۹ نفر

۳۶ نظر

۳ اشتراک‌گذاری

پسند

نظر

اشتراک‌گذاری

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/9/23 و ساعت ۸:۵۵ ب.ظ |

۱۴۰۰ سال قبل ، بادیه نشینان صحرا نورد

بیفرهنگ و سوسمار خور ، که در دشت های سوزان و ریگزار ، جایی برای زنده گی کردن نداشتند و به خاطر یک مُشت سبزه و چاهی آب ، با هم سالها می جنگیدند و خون می ریختند ، با شمشیر های از نیام کشیده ، داعش وار بر سر زمین با شکوه ایران باستان حمله ور شدند و بر نوشت مردمی با عظمت و متمدن ، که از استبداد و ظلم حکام خود به ستوه آمده بودند ، دست یافتند .

گرچه مردم تا سیصد سال ، در مقابل این چادر به دوشان شتر چران وحشی و گرسنه ، که فقط به زن ، شراب و غارت دلبستگی داشتند ، جنگیدند ، اما ؛ با درد و دریغ که از دست خودی ها ، چنان رنجور و شکسته شده بودند ، که دیگر حتا توان بلند شدن را نداشتند و شعار اخوت اسلامی را به فال نیک گرفتند و برای ادای جزیه ، غنیمت و دادن کنیز ، سر تسلیم فرود آوردند ، که خیلیها برای مردم با شهامت ایران باستان ، که زنان اسیر شان توسط اعراب در بازار های مدینه به فروش می رسید ، درد آور بود .

سرانجام تازیان برای غیر عرب ، کلمات تحقیر آمیز موالی و عجم را نام نهادند و مردم را وعده خوشگذرانی آخرت دادند و امید وار شان ساختند .

اما ؛ خود شان ، شهر ها و مراکز تجارتی ساختند ، مکه و مدینه را از حالت زار بیغوله گونه بیرون کشیدند و قصر های مجلل برای زنده گی اعمار کردند .

با تآسف فراوان ، که عجم مشغول تخیل قصری و حوری در آخرت شد ، که تا امروز به خاطر به دست آوردن آن ، زنده گی زیبای خود را با سربریدن ، سنگسار کردن و سوختن جهنم ساختیم و آنها در قصر های خلیفه عیش و نوش کردند .

خلاصه که تازیان ، تاریخ را وارونه تکرار و با غلام ساختن گروه های خودی رنگارنگ مرتجع و طالبان مزدور ، با افکار واپسگرایی و معامله های زیر زمینی و مشکوک خلیلزاد ، لوده گری های غنی ، تفاله های باقیمانده مجاهدین و نقب زنی های کرزی ، سرنوشت زنده گی ملت بزرگ و با عزتی را ، روز تا روز ، زیر نام پیام دروغین صلح ، به خاکستر سیاه مبدل می سازند .

کریمی استالفی

تصویر ممکن است موارد زیر را شامل شود: ‏‏‏۴‏ نفر‏، ‏‏افراد می‌نشینند‏‏‏

 

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/9/23 و ساعت ۸:۴۸ ب.ظ |

مردم دنیا باید بدانند که : امریکا قلدرانه در امور داخلی همه کشور های مستقل جهان مداخله می کند .

یکی از نمونه های آن ، تحمیل و مسلط ساختن تروریستان ، بر سر نوشت ۳۵ ملیون مردم چهل سال در خون تپیده است که آرزو داشتند مذاکرات صلح بین الافغانی باشد .

اما ؛ با درد و دریغ و تآسف فراوان ، صلح اجباری را با تهدید و ارعاب توسط نماینده خاص شان جناب خلیلزاد بر نماینده گان دولت و ملت ما ، همین اکنون تحمیل می نمایند .

من متعجم که روسیه ، ایران ، چین این مداخله را خیلی خوب می دانند و اغماض می کنند ، نفرین ابدی ملت ستم کشیده افغانستان بر شما بی ننگان باد .

راستی به شما چی !!!!!!!!! کرامت انسانی ، غرور و عزت ما پامال می شود ، زنان ما سنگسار می شوند ، حق تعلیم و تربیه سالم دنیای مدرن از ما گرفته می شود ، تحقیر و توهین بر ما روا داشته می شود ، اجرای عنعنات ۱۴۰۰ سال قبل با شلاق زدن بر ما تحمیل می شود و این ما هستیم که کفاره بیخردی شعار " اسلام در خطر است " را با خون خود می پردازیم و با این تخم های نا مشروع آی اس آی باز در قفسی به نام افغانستان ناگزیر بسر بریم .

کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/9/23 و ساعت ۸:۴۱ ب.ظ |

با ظهور اسلام و با تغییر قبله و کمرنگ شدن تجارت از اورشلیم ( بیت المقدس ) به مکه ، خصومت آشتی نا پذیری بین اولاده ابراهیم و یا بهتر بگوییم بین عمو زاده ها شعله ور شد و این عداوت ها ، منتج به جنگهای خونین و کشتار های دستجمعی تا فرار پیروان موسی کلیم الله گردید .

اما پیروان عقده به دل و پراگنده شده دین یهود ، دو باره منسجم شدند و سر زمینهای بنی اسراییل را تصاحب و کشور مستقلی را به نام اسراییل تشکیل دادند و سالیان درازی با ۱۳ کشور عربی جنگیدند .

عرب ها را " بهار عربی " به هوش آورد ، که دشمنی با اسراییل ، دیگر هیچ مبانی انسانی در دنیای متمدن ندارد و آهسته آهسته خط قرمز خود ( بیت المقدس ) را شکستند و ملایم تر شدند و دنیا شاهد عادی شدن روابط مصر ، اردن ، سعودی و همین امروز موافقتنامه عادی شدن روابط صلح جویانه با امارات متحده عربی و بحرین ، با نشان دادن چراغ سبز از سوی سعودیها در قصر سفید به امضا رسید .

حالا ببینید !!!!! سر از فردا ، فقیر ترین ، بیچاره ترین و گرسنه ترین کشور های اسلامی که نان خوردن و کفش پا ندارند ، به خیابان ها می ریزند و کاسه ی داغتر از آش می شوند و دست به تجمعات خشونت باری خواهند زد ، که چرا عمو زاده های عرب آشتی و صلح کردند .

خیلی شرم آور است که این ملت ها ، هنوز هم در خواب غفلت و عرب پرستی هستند ، موتر ها ، مغازه ها و خانه های خود را به آتش می کشند .

طالب ها بدانند که ، دیگر هیچ بهانه ی به رژیم اسلامی سچه نمانده ، در حالیکه ارباب شان خط قرمز خود را با یهود شکست و خط زرد وحشیانه ی شما که ارزشی ندارد .

پ . ن : یهودیت ، مسیحیت و اسلام ادیان ابراهیمی هستن

یهودیت و مسیحیت از طریق اسحاق پسر دوم ابراهیم و اسلام از طریق اسماعیل پسر اول ابراهیم انتشار یافته .

کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/9/23 و ساعت ۸:۳۷ ب.ظ |

کرنیل امام ، آتش اختلافات مجاهدین را تا سرحد جنگهای خونین شعله ور و زمینه ورود طالبان را مهیا گردانید .
کرنیل خلیلزاد ، با طرح های ابلیسانه خود هم به نعل کوبید ، هم به میخ و مسبب ظهور " دو پادشاه در یک اقلیم " شد .
این بار نیز ، مقدمات ورود قاتلین فرزندان این مرز و بوم را فراهم می سازد .
رویداد های تلخ تاریخی ، یکبار دیگر با قربانی شدن مظلوم ترین و فقیر ترین مردم تکرار خواهد شد .
الهی حدسم به واقعیت مبدل نشود .
کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/3/17 و ساعت ۹:۳۵ ب.ظ |

 

از سفره رنگین پدر ، پارچه نان خُشکی برداشت و با گرسنه گان ، شعار " نان " را سر داد .
او نخواست در سایه ژنرال ، به جاه و جلال و منزلتی برسد .
او برای دستیابی به تغیر ، تحول و حقوق اجتماعی و سیاسی جامعه ، تحقیر ، توهین و شکنجه را پذیرفت اما ؛ یک قدم به عقب بر نگشت و به شعور سیاسی جامعه ، عمق تازه ای بخشید .
روزگاری آمد که درو گران ، خیلی بیرحمانه مردم را چون علف هرزه درو می کردند ، او خطر را به جان خرید و چون ناجی بزرگ ، برای جلوگیری از هلوکاست افغانی وارد میدان شد .
شامگاهی صدای پر غرور و با صلابتش ، نوید پیروزی را بر میر غضب تاریخ داد و ده ها هزار انسان زحمتکش را از شکنجه گاه ها و زنده به گور شدن های پولیگون نجات بخشید .
او آمد ، اختیار دار کود ۹۱ و خزانه های ملی شد .
شش سال گنجینه ها را نگهبانی کرد و از کود ۹۱ حتا برای تداوی خود حبه و دیناری نبرداشت .
با درد و دریغ و الم !! باید گفت :
مصارف مریضی لاعلاجش را از بازرگانان ملی قرضه گرفت و سوزن بیت المال را برای دوخت کفنش عار دانست .
او رفت ، نه از خود قصری بجا ماند و نه تعدد ازواج .
های مرد بزرگ !
مرا ببخش ، که خیلی خام بودم ، بزرگی تو در ذهن کوچک من نمی گنجید و با رفتن تو درس بزرگی از افتادن نقاب های منافقین و مرتجعین چپ و راست گرفتم ، مرتجعینی که اکت دموکراسی می کنند و منافقینی که جبین شان را به سنگ پای مرتجعین می سایند .
آری ... بسیاری ، مجذوب صداقت ، امانت و جانفشانی های داد خواهانه ات شده اند ، ایکاش در آن روزگاران خفقان ، انگشتانم را در لای انگشتانت گره می زدم و با پیروی از مقوله های افغانستان نوین و عاری از طبقات ستمگر و ستمکش ، مُشت آهنینی می ساختم و با فریادی که دنیا را می لرزاند ، میگفتم : مرگ بر منافقین و مرتجعین .
کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2019/12/14 و ساعت ۳:۵۹ ب.ظ |

در شگفتم که خانوادۀ من را چه شده ، چرا مدتیست نه به من احترام می گذارند و نه به امر و نهی ام گوش می نهند و نه به سخنانم وقعی می دهند ، انگار که اصلن پدر این خانواده نبوده و نیستم .
دیشب به نسبت بی توجهی شان بسکه اذیت شدم ، در گوشه ی نشستم ، هق هق کنان ، بغض گلویم را ترکاندم و مانند کودکان گریه کردم ، سیل اشکم را نیز نا دیده گرفتند .
نواسه ها ، کتابها و نوشته های مرا زیر و رو می کردند ، با لپتاپم بازی و فیلم های کارتونی می دیدند ، فریاد زدم ، بس کنید ، لپتاپ خراب می شود ، در آن بزرگترین گنجینۀ نوشته هایم را ثبت کرده ام ، اما ؛ هیچ کس و حتا مادران شان ممانعت نکردند .
خواستم بلند شوم تا جلو خراب کاری شان را بگیرم ، احساس کردم زانو هایم قدرت بلند شدن را ندارند ، سبکبال شده بودم ، بر جایم قرار گرفتم و کهولت را نفرین کردم .
خانمم غمگنانه گفت : بچه ها بروید بخوابید که ، فردا زودتر به سالُن باشیم ، نفهمیدم چه سالونی چه محفلی ، با دلی پُر درد ، رفتم روی تختم دراز کشیدم .
فردا همه ، با رو سری های سفید و کت و شلوار مُشکی آمادۀ حرکت شدند ، یکی از این میان به من نگفت که پدر ، بیا سیت پیشرو بنشین ، گویا مرا اصلن نمی دیدند . ناگزیر بدون اجازه سوار موتر شدم ، جا نبود ، در کنج صندوق عقب خودم را قایم کردم .
رسیدیم به سالُن و من به دنبال شان پله ها را پرواز کردم ، گویا که پر کشیده بودم ، حینکه به در ورودی سالُن قدم گذاشتم ، دیدم که عکس بزرگی از من ، قبلن آنجا گذاشته شده و رویش نوشته بودند : انا لله و انا الیه راجعون ، واقعن گیج شدم ، رفتم نزدیک گوش پسرم گفتم : عزیزم اینجا چه خبره ، عکس من اینجا چه می کند ؛ من که نمُرده ام ، پسرم حرفی نگفت و مصروف پذیرایی مهمانان شد .
دست روی شانۀ خانمم گذاشتم پرسیدم : شما دارید مرا دیوانه می کنید ، این مسخره گی ها یعنی چه ، شوخی از خود حدی دارد ، بس کنید .
با تآسف که مرا نه دید و نه شنید .
مهمانان مُلبس با دریشی های سیاه و نکتایی های قرمز که برخی از آنها را عمرن ندیده بودم می آمدند و چوکی ها پُر از مردان و زنان رنگارنگ شد .
کسی رفت پشت میکرفون ، بعد سخنرانی کوتاهی ، از قاری قرآن دعوت بعمل آورد تا با تلاوت آیاتی چند از کلام الله مجید محفل را بیاغازد .
قاری در ختم تلاوت قرآن ، به روح من دعا خیر کرد و همه گفتند آمین ، مرد خوبی بود .
فریاد کشیدم ، ای مردم !!! همه تان دیوانه اید ، خیال می کنید من مُرده ام ، نه ... من اینجا زنده و سلامتم ، چرا مرا نمی بینید ، مگر کورید .
گردانندۀ محفل از یکتن استادان دانشگاهی خواهش کرد ، تا روی ستیژ تشریف آورده ، خاطراتی از شاد روان را با اوشان شریک سازد .
استاد با چهره غمگین و دلسوزانه ، مقاله اش را به خوانش گرفت و در سطری از آن آمده بود : ... روحش شاد و خدایش بیامرزد ، شاعر چیره دست ، که اشعارش بدیل ندارد ، نویسندۀ توانا مرد مُتدین و مسلمانی که یک ثانیه نمازش قضا نمی شد . مرگ وی ضایعۀ جبران ناپذیری به جامعه فرهنگی مملکت است .
روح نارامم فریاد برآورد که : های استاد ! چرا دروغ می گویی ، من که در تمام عمرم عبادت آنچنانی نداشتم ، حافظ و سعدی و مولانا نیز نبودم که اشعارم بدیلی نداشته باشد . ای نامرد دروغگو !! اگر من مُرده ام ، چرا در زمان حیاتم روزی مرا به شعر و نویسنده گی تشویق و ترغیب و توصیف نکردی ، جُز اینکه میگفتی ، این که شعر نیست تو می سرایی ! حالا چه سهل و ساده دروغ می گویی .
استاد نه صدایم نشنید و نه خودم را بدید .
وقت غذا خوری شد ، مهانان به گرفتن غذا هجوم بردند و با خنده و شادی و شوخی ، بشقاب های شانرا پُر کردند و با دوستان شان روی میز ها با متلک گویی ها نوش جان کردند و یکی یکی سالُن را ترک و برای خانواده ام که به پذیرایی ایستاده بودند تسلیت می گفتند .
قطرات اشک خانمم سرازیر شد ، تاب نیاوردم ، نزدیکش شدم ، گفتم : زن ، من در کنارتم ، من نمُرده ام ، این مردم دیوانه شده اند ، اشک مریز ، آخ که او نیز آواز من را نشنید .
سالُن آهسته آهسته خالی شد و من مات و مبهوت ، در گوشه ی نظاره می کردم .
خانواده نیز ، سالن را تخلیه کردند و به موتر های شان سوار شدند ، هیچ کس به من نگفت : پدر جان خسته نشدی ، بیا که خانه بریم ، خواستم عکسم را بردارم و دنبال شان روان شوم ، اما از قاب عکس عبور کردم و توان هیچ چیزی را در خود ندیدم .
صدایی به گوشم رسید که از هیبتش به خود لرزیدم ، گفت :... تواجازه نداری با خانواده ات برگردی ، برگرد به گورت .
به عنوان آخرین خدا حافظی غمناکی دست بلند کردم ، اما خانواده ندید که ندید .
کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2019/11/25 و ساعت ۱۱:۰ ب.ظ |

این کوچه باغها ، بهاری نمی شود
ویرانه ها ، جای قناری نمی شود
کو درد آشنایی ؟ تا درد خود بگویم
نفرین برین زمانه ، عیاری نمی شود
پس گور بابای غم و بنده گی و مرگ
این زنده گی به روزه داری نمی شود
امشب بیا ، در بغلم گیر و می بریز
بیتو ، علاج چشم خماری نمی شود
تا نشکفد انار لبت ، بر لبان من
آن خال کنج لب ، اناری نمی شود
مرغ سحر ناله مکن پُشت در بمان
با هیجان ، لحظه شماری نمی شود
امشب که زنده ام ، دلی را شکار کنم
شاهین مُرده دل ، شکاری نمی شود
کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2019/11/23 و ساعت ۴:۱۳ ب.ظ |