ای دل منال از غُربتم ، تقدیر من آواره گیست

جایم نبود آغوش یار ، در لوح من بیچاره گیست

من یک خطِ ناخوانده ام ، از دفترش جا مانده ام

کافر نمی خواند مرا ، مُسلم که در پتیاره گیست

شبها که فریاد می کنم ، عشقم ، ترا یاد می کنم

آخر نمی پُرسی مرا ، غم داری یا مکاره گیست

با این قدم ها خسته ام ، در را به رویم بسته ام

از دین و ایمانم مپرس ، دلتنگ یار میخواره گیست

ای مرغ لاهوتی منال ، برمن گذار این قیل و قال

غوغای من چیزی دگر ، نالیدنم ، دل پاره گیست

کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2021/3/12 و ساعت ۱۰:۵۰ ب.ظ |

یکی از خوشبختی های زنده گی من درین اواخر ، شناخت شعرای نسل جوان ، به ویژه آنهاییکه می کوشند خود را از بن بست های شعر سنتی ، که آزادی عمل در آن مقید است بیرون بکشند ، می باشد .

از آنجاییکه شعر فریاد ضمیر آدمیست و فریاد آدم باید تا بیکرانه ها برسد ، ازین رو نسل جوان ما با آگاهی و تجربه از شعر کهن ، راه متفاوت و شیوه دیگری را ، با رعایت صنایع بدیع و بیان ، به سمت شعر سپید یا نیمایی رو آورده اند ، تا با افکار نو باز تر عمل کنند .

بانو فریبا نصریان ، یکی از آنهایست که : سنت های قواعد شعر قدیم را احترام دارد . اما ؛ از قالب های کهنه دل بریده و با زبان خیلی زیبا ، حوادث و واقعه ها را قسمیکه بوده ، در شعرش ثبت و باز گو می کند ، او که خود نسلی از آن زمان و مکان است ، اوضاع دنیا را با چشم دل می نگرد و فریاد خود را در قالب سروده ی که دنیا را خانه خود می داند و از جنگ ، بیماری ، تبعیض و بی عدالتی رنج می برد و می سراید :

گام های خسته ام

در تکثیر درد

طرح عبور را

به سمت تو می بافند

و

نگاه نگرانم

در پشت پنجره های انتظار

به بند کشیده اند .

در سرودۀ وی ، تصویر سازی بدیعی را می بینیم ، شاعر طرح عبور می کشد ، اما گام های خسته و پر دردش به بند کشیده شده اند .

و در قسمت دیگر این سرودۀ زیبا ، درمانده گی را حس می کند ، و صادقانه می گوید : .... شرمنده ام

مرا ببخش

که راهی برای نجات ماهیان از چنگ

کوسه ها ندارم .

آری ...

او از هجوم کوسه ها بر ماهیان شکوه می کند و اینکه نمی تواند نجات شان دهد رنج می برد و با روحیۀ وطندوستی با شرمنده گی بخشش می خواهد .

شاعر مثل مرغ پر شکسته ی می ماند که ، سر زیر بال اندوه کشیده و دست پای خود را در زنجیر می بیند .

غمسرودۀ بانو نصریان ، دنیایی از « خیال » « آرزو » و « احساس » را در خود انبار کرده .

شاعر در حوزۀ ادبیات امروز ، عشق و درد خود را با زبانی ساده اما ؛ آفرینش جدید و رسا ، بیان کرده و دنیای تازه دیگری را ترسیم کرده که ، با ادبیات کهن و نظام های سنتی تفاوت هایی دارد .

وقتی تفکر با زبان ارتباط می گیرد آنگاه است که درد خانه یا به زعم او کل دنیا در ذهنش متبلور می گردد .

برای بانو نصریان عزیز بهترین ها را در زندگی اش آرزومندم .

کریمی استالفی

‎May be a closeup of ‎۱ نفر‎‎

 

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2021/3/12 و ساعت ۱۰:۳۵ ب.ظ |

نهاد های فرهنگی ، ابزار پیوند های اجتماعی و اساس گذار تداوم رشد معنوی نسل های جوان هستند ، که سیر متحول شدن شان را مساعد می سازند .

مسرت دارم که ، در رشد فرهنگ و ادبیات برون مرزی مان ، سازمان ها و انجمن های زیادی فعالیت چشمگیری داشته اند ، که از آن جمله می توان از « اتحادیه فرهنگی گلخوشه های افغان دنمارک » نام برد .

اتحادیه گلخوشه ها ، که به همت فرهنگی فرهیخته کشور ، جناب میلاد جان شریف ، پایه و اساس گذاری شده ، در کنار شان بانوی مستعد و پر تلاشی چون فوزیه جان میترا و جوانی ارجمند ، آقای حشمت خلیل حقیقی قرار دارند .

از آنجایی که ، چه دست آوردی در چار دهه جنگ ، از فرهنگ و ادبیات ، در غربت آباد داریم و چگونه نیازمند است تا از مرز های سیم خار دار عبور داده شود و به سوی یک جامعۀ فارغ از هر گونه تعصب و نابرابری ره یابد ، اتحادیه گلخوشه ها مصمم شد ، تا « برنامۀ رقابتی سرایشگران جوان » را ، راه اندازی و برای جوانانی که ، واژه گان را از میان دود و آتش و خون ، جنگ و جهالت و جنون ، عبور دادند و به چکامه ی وزین آراستند ، بعد از نظر داوران ، با اهدای تحایفی ، مشوق راه شان گردد ، من این کار شان را که در بردارندۀ تشویق نو جوانان و رشد استعداد های شان است ، نتنها قابل تقدیر می دانم ، بلکه از آن حمایت می کنم .

بدینوسیله از کلیه اعضای ارجمند « گلخوشه ها » که مرا در زمرۀ داوران نیز با گلدستۀ « اوارد فرهنگی و تقدیر نامه ی » افتخار بخشیدند ، اظهار امتنان و سپاسگزاری می نمایم و موفقیت های روز افزونی برای شان استدعا می نمایم .

ل . کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2021/1/30 و ساعت ۳:۲۰ ب.ظ |

چشمان زیبای ماده آهویی پُر از پستان های شیر ، هنوز بسته نشده و مرگ خود را زیر فشار دندان های تیز پلنگ ، تماشاه می کند و در یک عالم بی پناهی ، از خرخره اش فریاد التماس می برآید ؛ درین هنگامه ، بچه های پلنگ ، هجوم می آورند و از هر قسمت تن دردمند آهو ، پارچۀ گوشتی بر می دارند و به گوشه ی شادمانه می لمند و چوچه های آهو نیز در گوشۀ دیگر ، مرگ مادر شان را به تماشاه نشسته اند .

شکم پلنگان سیر می شود و ماده پلنگ رو به آسمان کرده ، شکرانۀ « روزی » امروز فرزندانش را به جا آورد .

سوال این جاست ! آنکه شکمش سیر شد ؛ شکرانۀ به جا آورد ، آنکه زیر پنجه های پلنگ ، به سختی جان داد ، چه بگوید ؟ .

طالب ها ، پاسداران ننگ و ناموس وطن را ، با نعرۀ تکبیر « الله اکبر » سر بُریدند و به فکر اینکه حکم خدا را به جا آورده اند ، الحمدالله گفتند .

مُفتی ها ، به فرزندان کوچک سرباز و مادر عجوزه اش صبر جزیل آرزو کردند و اطمینان دادند که قاتل به جهنم خواهد سوخت .

باز هم سوالی که در ذهن خطور می کند : سوختن قاتل در دوزخ ، به مادر کمر شکسته و فرزندان پا برهنه و گرسنۀ سرباز ، چه فایده و امیتازی در بر خواهد داشت ؟؟؟؟ .

مفاد تقاص نسیه را چگونه ارزیابی کنیم .

کریمی استالفی

توضیحات عکس در دسترس نیست.

پسند

نظر

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2021/1/29 و ساعت ۶:۰ ب.ظ |

 

نبشته : ل . کریمی استالفی .

به یادم نیست چکامۀ نیمایی « خواب رویأ » را ، که با ظرافت خاص و عناصر ذهنی احساس زنانه و نازک خیالی سروده شده در کجا خوانده بودم ، اما به یاد دارم که سخت بر من تأثیر گذاشت و حتا در من رسوب کرد . شاعر این شعر را نمی شناختم ، اما بخت بر من یاری کرد ، این خانم بزرگمنش را که « واهب » زیبندۀ اوست ، برای اولین بار در یکی از کنفراس های شهر اسن آلمان افتخار آشنایی را با اوشان حاصل کردم .

آری ...

این شاعر نازکخیال و نکته سنج همان خانم « صالحه جان وهاب واصل » بود که شعر « خواب رویأ » آن ، مرا رویأیی مشتاق دیدارش کرده بود ، خانمی که برعلاوۀ سرودن شعردر قالب های هندی ، خراسانی و نیمایی ، یک پرستار خوب و یک نقاش و نویسندۀ چیره دست خوب نیز می باشد .

بار دوم افتخار دیدار شان را در کشور اتریش داشتم و گزینۀ شعر « مروارید گمشده » را هدیه گرفتم و بیصبرانه به مطالعه آن پرداختم .

گزینۀ نامبرده شامل دو بخش شعر کلاسیک و نیمایی بوده و با دقت دربکار گیری عناصر شعر، یعنی زبان ، تخیل ، موسیقی ، عاطفه و اندیشه ، تار پود اشعارش را می ساخته .

به فکر من شاعر از جملۀ یکی از ارادتمند های مولانا و بیدل بوده ، زیرا در بسیاری از قطعات غزل ، متأثر از همین بزرگان می باشد .

خانم واصل با اشعار زیبای رومانتیک ، عاطفی ، تصویری و معتدلی خود با انعکاس تصویری از سنت های سر زمین ما یکی از شاعران معاصر مطرح در زبان و ادب پارسی دری بوده می تواند .

بهر حال گزینۀ « مروارید گمشده » دلپذیر و زیباست ، خصوصن چکامۀ « خواب رویأ » را که در صفحۀ 227 کتاب دو باره مرور کردم و دوباره لذت بردم .

قسمتی از چکامۀ خواب رویا را می خوانیم :

دیشب

هنگام نیمه شب ...

...

رفتم به سوی بستر تنها و سرد خویش

لغزیده ، پا دراز کشیدم که تا دمی

با عشق و با خیال تو

...

در موجهای بحر خیالات ناز تو

...

دیدم ترا که آمده ای

...

میخواستی مرا

میخواستی که زیب دو تا بازویت شوم

...

از خود رهیده بودم

تو نیز از حلاوت عشق و وصال من

تا انتهای شوق

درآسمان لذت ، با انحلال تن

در من دمیده بودی

...

می سوختم ز آتش و حرارت لبت

...

می سوخت ز اشتیاق تماس تنم تنت

...

دیگر جهان شرم و حیایی نداشتیم

منحل شدیم به هم

در هم فنا شدیم

...

مرغ سحر نوای جدایی به بانگ داد

....

دیدم نبودی

من آنچنان که بودم تنها به بسترم

خالی و نا امید

از هر چه با تو در شب بگذشته داشتم

آن صرف خیال من بود رویای عشق تو .

هنر آفرینی خانم صالحه جان وهاب واصل ، در آفرینش خواب رویأ اینست که : توانسته صور خیال را با مهارت شاعرانه و احساس زنانه ، خیلی ظریفانه ، با عواطف ذهنی انسانی گره بزند و جدا از قیودات شعر کهن در یک قالب تازه و مناسب بریزد . بقول مشیری : شوری ، تأثری ، شوقی در ذهن و در جان و در وجود بر می انگیزد و خواننده را شگفت زده ، مست و بیدار می کند .

با کمال خرسندی اطلاع یافتم که اساتید سابقۀ دانشگاهی تصمیم برین گرفته اند تا لقب افتخاری « استاد ادب دری » را به اتفاق آراء به وی اعطاء نمایند ، شاید چیزی را که اساتید محترم فراموش کرده اند واژه پارسی باشد ، دری بدون پارسی و پارسی بدون دری به شاخۀ ی میماند که برگ دارد گل نه ، یا گل دارد برگ نه !! . بنده نه تنها ازین ابتکاربی سابقه استقبال بلکه افتخار میکنم که در طول هزار یکصد سال ادبیات پارسی دری ، بنابر اندیشه های پوچ و خرافاتی زن ستیزانۀ ، معدود شاعر زنانی در کنار شاعران مرد ، احساسات شانرا جسورانه و عصیانگرانه ، بر ضد سنت های بی بنیاد بروز داده اند .

بسا جای مسرت است که عصیان بانوان در مقابل اندیشه های خرافاتی به اوج خود رسیده و بر ضد سنت های کهنه و التیام درد های درونی شان میسرایند و فریاد می زنند ، هر چند تند باد های فاجعه بار و حوادث سه دهۀ اخیر در افغانستان فراوان قلم ها را شکست و صد ها داعیۀ های نامور علم و خرد را جبراً به نا کجا آباد ها مهجور و به دیار نیستی فرستاد ، اما جای شکر آن باقیست که این توفان های هولناک نتواست با تمام قوت اهریمنی خود ریشه های فرهنگ چند هزار ساله آریانای کهن را از بیخ و بن بر کند و ما شاهد جوانه زدن آن ریشه هایی هستیم که در غربت سراء قامت برافراشته اند و پرچم پر بار ادبیات کهن دیار ما را در سرزمین های دورو غریبه ، به اهتزاز در آورده اند ، تا جهانیان بدانند که در برابر تهاجم کتاب سوزان ، قلم شکنان و فرهنگ ستیزان کهنه گرأ ، هنوز هم کشور ما فاقد نیروی روشنفکران و فرهنگیان زن نبوده و نخواهد بود .

در خاتمه موفقیتهای مزیدی را در امور روز مره و سعادت دارین را برای صالحه جان که خسته گی ناپذیر به پیش می رود از ایزد منان استدعا دارم .

بااحترام

Gefällt mir

Kommentieren

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/12/26 و ساعت ۱۰:۴۶ ب.ظ |

خلیلزاد می توانست در همان روز های امضای توافقنامه صلح بین امریکا و طالبان ، برای برقراری آرامش در افغانستان ، ماده ای را در آن سند کاذب ، به نام ( آتش بس همه جانبه ) می گنجانید و کشوری که با او پیمان امنیتی بسته بود ، در بی امنیتی و جنگ تنها رها نمی کرد ، اما ، خلیلزاد عمدن و سطحی نگرانه ، آتش بس را شامل این سند نکرد .

از آنجاست که دست طالبان و پاکستان را برای امتیاز گیری در کشتار مردم مظلوم ما باز گذاشت ، که ما اکنون شاهد به خاک و خون فتادن فرزندان رشید خود هستیم .

آنانیکه لابی خوبی در حکومت « بایدن » شده می توانند لطفن خاموشش ننشینند و از ورود خلیلزاد به افغانستان و ادامه صلح دروغین جدن جلوگیری نمایند .

و آنعده وطندوستان و سیاسیونی که به حاشیه راننده شده اند ، علمن وارد میدان شوند ، ورنه با گذشت هر روز این قتل های زنجیره ای و هدفمندانه ادامه خواهد داشت .

پ .ن : ملت ما نه سر دارد و نه میخواهند سر داشته باشند ، پس ملتی که سر ندارد ، منتظر دست غیب نباشد .

کریمی استالفی

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/11/11 و ساعت ۱:۴ ق.ظ |

« های لکه های ننگ بر جبین بشریت

فرزندان دانشجوی ما را به خاک و خون کشاندید ،

فرزندان نا مشروع طالب « جهل » تان

به خاک و خون تپیده باد » .

اکنون زمان آن رسیده که بدون محافظه کاری ، ملاحظه کاری و بی همتی ، تمام ملت جسورانه ، مردانه ، با ایمان راسخ ، فریاد مظلومیت و حق طلبی را با اعتراضات گسترده بلند و از خلیلزاد سوال نماییم : در کجای دنیا دیده باشید که با یک دست صلح و با دست دیگر شمشیر ، این از کدام نوع صلح اسلامی است ، چرا اندوهناکترین ملتی را شیاطین « رجیم » با کشتن فرزندان ما به غم واندوه فرو میبرند .

درین مقطع حساس و خونبار تاریخ ، آیا جای خجالت نیست که دولتمردان و مردمان چیز فهم ما دست زیر الاشه نشسته و منتظرند تا صُلح و امنیت را پاکستان « انگلیسی » و نایت کلوپ « وهابی های سعودی » یعنی قطر ، به سر زمین ما به ارمغان بیاورند ؟ که هرگز نمی آورند !! همچنان نا دیده نباید گرفت ، که تعلیم یافته گان « دیوبند » و حلقات خبیثه آن در منطقه قادر هستند که سالهای سال ضربات سنگینی بر پیکر جامعه ما وارد سازند ، تا یگانه هدف شوم آنها ، خروج کامل ذخایر زیر زمینی ، ضربه زدن به منافع ایران ، هندوستان ، چین و خر سازی مردم زیر نام دین و مذهب و موقعیت باز « دیورند » برای قاچاق مواد مخدر ، بر آورده شود و هرج و مرج ، سالهای متمادی به همین منوال ادامه پیدا کند و جلو رشد سریع کشور ما گرفته شود ، تا دست افغاستان برای همیشه طرف پاکستان به گدایی دراز باشد .

هموطنم بیدار شو !!!

دنیای استخباراتی ، جنگ خیلی پیچیده را به بهای قتل و کشتار و بربادی فرزندان ما به راه اندخته اند ، در یک نقطه ی عسل می گذارند و دایه ی مهربانتر از مادر شده ، مردم را بسوی کندوی عسل رهنمون می شوند ، از مجاهد تا مهاجر و انصار ، دیوانه وار بدون اینکه عواقب را سنجیده باشند ، دنبال عسل زهری می دوند و هیچ کس نمی خواهد ازین بازی های استخباراتی سر در بیاورد .

گاهی مصروف یک مساله و گاهی مردم را مشغول کار دیگری می سازند .

یکی از آن غایله آفرینان گلبدین حکمتیار است ، که روزی خلقی و روزی مجاهد ، گاهی طالب و گاهی هم داعش می شود ، او هرگز نمی گذارد مردم متوجه اصل قضیه شوند و اذهان مردم را هراز گاهی پریشان می سازد .

دیروز شاهد به خاک خون کشانیدن فرزندان خود در کوثر بودیم امروز در دانشگاه کابل و این روند ادامه خواهد داشت .

این بازی صلح ، فقط و فقط به بهای خون فرزندان ما ادامه خواهد داشت ، پس بیایید خانه خود را ، کوچه و شهر خود را ، دانشگاه و مسجد خود را ، از وجود ارواح خبیثۀ افراطی مذهبی پاک سازی نماییم ، سوگند میخورم راه و چاره دیگری وجود ندارد .

کریمی استالفی

توضیحات عکس در دسترس نیست.

 

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/11/3 و ساعت ۳:۵۴ ب.ظ |

* در کشور اسلامی عربستان سعودی « قبله مُسلمین »

برده داری به شکل دیگرش ، یعنی مردم اجنبی با داشتن کفیل عرب ، حق زنده گی پیدا می کنند و امر کفیل واجب تعمیل است ، در صورت اندک ترین خلاف ، زندان ، جریمه ، ضرب و شتم ، اخراج و در صورت جُرم کلان ، اشد مجازات سر زدن ، قطع دست و پا ، بلا قید و شرط اجرا می گردد .

* در کشور جمهوری اسلامی ایران

هرگاه یک مهاجر افغانی مرتکب جُرمی شود ، روز شادی و پایکوبی سپاه ، بسیج و ژاندرمری است . گرفتن گرفتن افغانها ، رد مرز ، لت و کوب ، تا مالیدن خُصیه ها و تحقیر .

* در کشور اسلامی پاکستان

اگر جنایتی در شهر کراچی اتفاق بیفتد ، اندام مهاجرین در شهر پشاور به لرزه می آید و بهانه ی می شود ، تا پولیس تفنگ دراز ، در کوچه کوچه ، دنبال مهاجرین گردد و با کلمات تحقیر آمیز « دلته راشه گلم جمه » بهترین انسانها را باز رسی بدنی کرده ، جیب های شان را خالی می کنند . هرگاه کمی از خود مقاومت نشان دهی ، کش کشان به تهانه می برند و پرونده ای برایت ترتیب می دهند که ، هفت نسل آینده تو از قرض رشوه دادن خلاص نشود و در کنج زندان ، تا اینکه صدایت به خدا برسد می پوسی .

در سایر کشور های اسلامی ، کسی به نام پناهنده وجود ندارد ، احیانن اگر وجود داشته باشد ، آنچه که مطابق میثاق سازمان ملل متحد ، برای یک پناهنده مقرر شده ، نصیب نمی گردند .

چه چیز باعث انحطاط عقل ، جهان گرایی و خشونت می شود ؟

1 ـ گستاخی و خود پسندی

2 ـ تقلید اندیشه های نا بخردانه

3 ـ درس نگرفتن و نخواندن تاریخ

4 ـ قربانی علم و خرد در پای مذهب

از آنچه که گفته آمدیم ، هرگاه روی هر کدام این چار مورد بحثی را باز کنیم ، ماه ها به درازا می کشد ، فشرده باید عرض کرد : از تاریخی که غرب ، دین را از سیاست جدا کرد ، شاهد پیشرفتهای چشمگیری ، که یکی از آن آزادی بیان و « دموکراسی » است می باشیم .

رییس جمهور فرانسه ، در سر زمین خودش ، با منطق قوی ، برای جلوگیری از افراطیت سخن گفت ، تا بار دیگر سر استادی بیرحمانه قطع نشود ، اما در مقابل گروه هاییکه علم و خرد را در پای مذهب قربانی کرده اند ، به جاده ها ریختند و سرمایه های ملی خود را در اعتراض به سخنان وی به آتش کشیدند ، این است گستاخی و خود پسندی و درس نگرفتن از تاریخ .

نا مسلمانی از من پرسید ، آیا خوانده ای که ، زنی هر روز در هنگام عبور پیامبر ، روی سرش خاک و خاشاک می ریخت و غیابت چند روزه اش پیامبر را به عیادت وی کشاند ، گفتم : آری ... گفت : عمل سر بریدن استاد را در فرانسه و تظاهرات طرفداران آنرا چگونه توجیه می کنی ، گفتم : جُرم عمل شخصی است ، خندید و گفت : درست ، اما اعتراضات گسترده به طرفداری وی تا سطح روسای جمهور را چی می گویی ؟ پاسخم سکوت بود .

هموطنم عزیزم !!!

هموطنان مسلمان تان ، با خطرات جانی و مصارف هنگفت مالی خود را به اینجا ها رسانیده اند ، لطفن با اعمال غیر انسانی و خشونت های نا عاقلانه خود زنده گی شانرا درین کشور ها ، که حقوق شان با یک شهروند اصلی این جا مساوی است ، به جهنم مبدل نسازید .

قابل یاددهانی می دانم که : در چل سال اخیر ، احداث هزاران مدرسه دینی مشکوک ، سلطه جابرانه افراطیون ، مبارزه خونین و آشتی نا پذیر علیه همدیگر ، فرسنگها از حقایق زنده گی خردمندانه به دور مانده ایم و از دروس مذهبی چیزی ساخته ایم که عقل را به انحطاط می برد .

پس بیایید تاریخ بخوانیم و در همه امور زنده گی نه از تقلید های کور کورانه ، بلکه از خرد خود کار بگیریم .

ل . کریمی استالفی

 

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/11/1 و ساعت ۱۲:۴۱ ب.ظ |

هنگام صرف غذای شام به پدر گفتم :

یک ماه به امتحانات سالانۀ ما مانده ، پدر گفت : چه خدمتی انجام دهم ، گفتم : اگر خانواده راحتم بگذارند .

پدر به اعضای خانواده خیره شد و گفت :

شنیدید پسرم چه می گوید ؟ همه گفتن بلی .

پس سر از فردا کار نمی رود و اتاق خواب مرا برایش آماده کنید ، تا به اعصاب آرام درس های خود را مرور کند و همه امکانات آسایشی و غذایی را برایش آماده کنید . غذای مکفی ، میوه خشک و تازه ، سر وقت برایش بیاورید ، همه گفتند چشم .

بنا به دستور پدر ، تمام ضروریات من ، سر وقت معین می رسید و من در کمال آسایش دروس خود را مرور و در همان سال ، اول نمره صنفم شدم .

در جریان نوشتن این خاطره ، ذهنم را ندا هایی به خود جلب می کرد که می گفت :

« الدنیا دار الامتحان » دنیا جای امتحان است و ترا برای امتحان به زمین فرستادم . گفتم خدایا وسایل رفاهی و آسایشی من کو ؟ . بر من عتاب شد : به عرق پیشانی ات نان خواهی خورد و به سختی خواهی مُرد .

رفتم با دلگرمی زمین های کویر را به عرق جبینم کاشت کردم ، سالی باران نیامد همه سوخت و سالی هم ژاله و سیل آنرا نابود کرد .

گاهی برای تسلی خاطر می گفتم : عُمری پیش رو داری ، اگر امسال نشد ، سال بعد ، اما ؛ وقتی عُمرم را با این همه گرفتاری ها ، گرسنگی ها ، مریضی ها ، جنگ ها ، مهاجرت ها به محاسبه گرفتم ، دیدم وقتی برای آماده گی امتحان دادن ، مُیسر نیست .

از آنجایی که در کودکی ، تا دست مان نمی گرفتند ، راه رفته نمی توانستیم ، در سن هفتاد و هشتاد سالگی نیز تا دست مان نگیرند نمی توانیم راه برویم .

در کودکی شلوار خود کثیف می کردیم و راه خانه را نمی یافتیم ، در سن ۷۰ و ۸۰ سالگی نیز راه گم می شوییم و شلوار را کثیف می کنیم .

در کودکی نمی توانستیم که درد های خود را چگونه به بزرگسالان بیان کنیم ، نا گزیر به گریه می افتادیم و در سنین شصت سالگی تا هشتاد سالگی نیز نمی دانیم که از درد زانو ، درد کمر ، درد شانه ، درد پروستات ، درد کلیه ، درد جگر ، درد معده ، لرزش دست ، سرطان ، انفلوزا ها و بلاخره از کدام درد ، زود تر به معالج خود و خدای خود شرح و شکایت کنیم ، ناگزیر هق هق کودکانه سر می دهیم .

خدایا !!!

دنیای ما جای امتحان نا عادلانه یست ، بهتر نبود که درین جا ، نه دردی می دادی و نه ، مُشقتی و نه رنجی ، تا در کمال آسایش و آرامش ، مکلفیت های خود را به صورت احسن انجام می دادیم و اگر تغافلی در امر تو می کردیم ، آنگاه مستحق عذاب بودیم .

سر انجام درین دایره ی دنیا ، که آغاز و انجامش یکیست ، از روزی که پا نهادیم ، تا چشم بهم زدیم ، به همان نقطه ی رسیدیم که آغاز کردیم .

یا ارحم الراحمین !!!!!!!!!!

قضاوت را به دست خودت می گذاریم ، تدابیر مُدبرانۀ پدرم درست بود یا امتحان نا عادلانۀ تو .

کریمی استالفی

تصویر ممکن است موارد زیر را شامل شود: ‏‏‏یک یا چند نفر‏ و ‏نمای نزدیک‏‏‏

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/10/15 و ساعت ۷:۱۳ ب.ظ |

شبرنگ

در بارۀ اشعار بانو کریمه شبرنگ ، بسیار نوشته اند ، جایی برای من نمانده که قلمی کش کنم و شاید هم صفحه متصدی ، خانم فرشته جان نوری نیز گنجایش یک نقد ادبی بلند را نداشته باشد ، به این لحاظ خواستم خیلی فشرده ، شاعر عصیانگر و پرخاشگر معاصر افغانستان را ، که شاید هنوز هم نسل جوان از حضور وی چیزی ندانند ، به معرفی گیرم .

کریمه شبرنگ در سال 1365 خورشیدی در دنیای غُربت و در شهر پُر از جهالت و زن ستیزانۀ پشاور دیده به جهان گشود ، وی دانش آموخته دانشکده زبان و ادبیات پارسی دانشگاه کابل است ، شبرنگ با مطالعه جدی شعر زن و درک اینکه چقدر شاعران زن در اشعار خود پنهان یا کمرنگ هستند و شعر زن ، آن گونه که عواطف و احساسات زنانگی شان را متبلور سازد نبوده و به خلاقیت های ادبی تابو شکنانه ضرورت دارد ، روی این اصل تمام افکارش را متمرکز به سرودن چکامه های عریان و سنت شکن می کند .

شبرنگ در محیطی رشد کرد که : مخالف سرسخت اندیشه هایش بود ، در حالیکه جوانان بدخشان از طرف برهان الدین ربانی و شرکایش به سمت و سوی اخوانیزم جلب و جذب می شدند ، نامبرده { خلاف جریان آب } در همان جو خفقان آور شنا کرد ، تابو شکنانه و عصیانگرایانه درد زن و غریزه ها و عواطف زنانگی بسته را ، در قالب چکامه های برهنه و عاشقانه فریاد کشید و فراسوی بدنامی اش دشنه ی بود بر فرق سنتگرایانی که دنیا را از پُشت عینک های دودی شان نگاه می کردند و نشان داد که زن هم می تواند برای دفاع از هویت خود ، در بطن جامعه سر بسته و تنگ ، رشد کند و شگوفه دهد .

زمانیکه کتاب « فراسوی بدنامی » وی را انجمن قلم افغانستان چاپ و به نشر سپرد ، برخی از خودی ها و بیگانه ها ، او را فروغ فرخزاد افغانستان و اشعارش را متاثر از شعر فروغ گفتند . اما ؛ شبرنگ در پاسخ پرسشی از قول فروغ گفت : نیما برای من پنجره ی را باز کرد ، اما من به چشم های خودم باغ را نگاه کردم .

آری ... چشم های تیز و حقیقت بین شبرنگ ، از پنجرۀ های بلخ بامی ، به باغ اندیشه های رابعه بلخی ، اولین شاعر زن پارسیگو ، که شاهرگش را بنابر سنت شکنی بُریدند باز شد و بر خلاف مخفی بدخشی و برخی دیگر ، در حالیکه فراسوی بدنامی هیاهویی بر پا کرده بود و باعث تکفیرش شد ، نهراسید و به عقب برنگشت .

حاصل تلاش های خستگی نا پذیر شبرنگ ، کتابهایست زیر عنوان : فراسوی بدنامی ، پله های گناه آلود ، نگفته های اهورایی ، عنکبوت دام می بافد ، من خیال ، که همیش جاودانه خواهند ماند .

برای نقد ادبی اشعار شبرنگ ، کتابها لازم است نوشت . من به همینقدر بسنده می کنم ، البته اگر عمر فرصت داد ، روزی بیشتر خواهم نوشت .

ل . کریمی استالفی .

پ . ن : اینک یک پارچه شعر وی را خدمت تان می نگارم .

آمد که برهنه ام سازد

بی خبر از آن که

من سال هاست برهنه ام

برهنه در بستر واژه های که

از نسل رقاصه های گمنام این سرزمین اند.

آمد که برهنه ام سازد

و سنگر بیگیرد پشت برجسته گی های اندامم

تا نعره ی تلخی بکشد

شاید

آخرین نعره ی دست یافته به یقین آزادی را

آمد که برهنه ام سازد

و این بار ساده نبود

ترس خورده بودم بسان دختر که همه ی هستی اش تنها باکره گی اش بود.

آمد و برهنه ام ساخت

مرا

برد

برد

برد

بجای که هیچ آب تلخی نبرده بود

مرا آشنا کرد

با روح تماشایی خودم

مرا برد

تا مرز پندارهای وحشی یک خاطره

حالا که برخاسته ام

هیچ کسی نیست

جز خلوت برباد رفته ی یک اتاق

و تن خودم

و شانه هایم

و ران هایم

و همه ی اندامم

که سرخ

سیاه

کبود

فریاد می کشند!!!

کریمه شبرنگ

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی در 2020/10/15 و ساعت ۷:۷ ب.ظ |